تبليغاتX
فردای روشن

فردای روشن

کی به هم می رسد ای یار نگاه من و تو

اصلاح طلبان به اصطلاح محترم باز هم در جلسات خود به بي حرمتي عليه ساحت مقدس پيامبر و ائمه ادامه دادند.

اسم خودشون رو هم مي ذارن به اصطلاح روشنفكر. تو دوره زمونه اي كه جريان دين طلبي و دين پژوهي در تمام دنيا به راه افتاده واقعا يه نفر چقدر بايد احمق باشه( مودبانه ترين لغتي كه مي تونم در مورد اين جور آدما به كا ببرم احمقه) كه چشماش رو ببنده و دهنشو باز كنه و هر چي به ذهن ناقصش مي رسه رو به زبون بياره.

نمي تونم با هيچ كلمه اي انزجارم رو از این بيان كنم. فقط اگه مي خواهيد بدونيد اين آقا ( البته جسارت به بقيه آقايون نشه) چی نطق كرده به ادامه مطلب بريد.


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت19:18توسط عطیه | |

هفته پیش رفته بودم موزه عبرت. هنوزم نمی تونم درک کنم که چه ایمان و اعتقادی سبب می شد که زندانی های اون دوره زیر انواع شکنجه و توهین و تحقیر از خودشون مقاومت نشون بدن.

گذشته از این حرفا چیزی که به نظرم خیلی جالب بود نوشته های کوتاهی بود که روی دیوار بعضی از سلولها حک شده بود.

روی دیوار سلول مقام معظم رهبری (مد ظله العالی) حک شده بود:

                 بسکه زندان از رخ آزادگان شرمنده است

               بید مجنون هم در اینجا سر به زیر افکنده است

و همچنین در سلول آیت الله دستغیب هم نوشته شده بود:

                در آن زمان که امیدت برید از همه جا

             ببین به کیست امیدت بدان که اوست خدا

پ. ن اول:راستشو بخواین همش با خودم فکر می کنم که اگر من هم توی اون دوره بودم چنین تحملی داشتم؟؟ (عمراْ)

پ.ن دوم: همزمان با ما از یه دبیرستان دخترانه هم برای بازدید اومده بودن. نمی دونم چرا هیچ کدومشون حاضر نبودن حتی یه لحظه فکر کنن که چیزهایی که می شنون و احیانا به سخره می گیرین ارزشهای نسلی بودن که خیلی هم از ما دور نیستن. واقعا نسلهای بعد از ما چی می خوان بشن؟؟؟ خدا بهمون رحم کنه.

پ. ن سوم: به همه دوستانی که تا حالال موزه عبرت رو  ندیدن پیشنهاد می کنم برای یک بار هم که شده وقت وقت برای این کار بذارن. درسته که اعصاب آدم رو بهم می ریزه ولی کمترین فایده اش اینه که قدر چیزهایی رو که داریم رو بیشتر بدونیم و به خاطر کمبودها و مشکلاتمون کمتر گله و شکایت کنیم.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت12:7توسط عطیه | |

دلم مي خواد برگردم اما نمي دونم چرا نميشه

احساس مي كنم خيلي دور شدم

از خودم... از تو ... از همه چيز و همه كس...

خيلي وقته كه دلم مي خواد سر بذارم روي شونه هاي كسي و عقده هامو خالي كنم...

اما جز تو كسي رو ندارم...

تو هم كه انقدر ازم دوري... يا نه، من انقدر ازت دور افتادم كه ....

كمكم كن برگردم، به همون جايي كه بودم.

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت22:10توسط عطیه | |

 بخوان به نام رهايی! بخوان به نام بلوغ! بخوان به نام صاعقه در التهاب شب.

بخوان به نام ساقه اميد در پهندشت يأس! بخوان به نام خالق خورشيد و عشق را به اسم اعظم معشوق, از پس يلدای بی تنفس ديجور , نور باران کن.

بخوان نبی گرامی ! بخوان رسول عشق و اميد! بخوان به نام نامی توحيد!

تو که خواندی , هرم صدای تو که قنديلهای سکوت را ذوب کرد, آوای مهربان تو که فضای ميان زمين و آسمان را عطرآگين نمود, بوی خوش عشق که ملائک بی تاب را به طواف حرا کشانيد , انبيا انگشت حسرت به دندان گزيدند...

فرشتگان برخی به رضايت بی سابقه خدا سجده می بردند, بعضی عرق از جبين پيامبر می ستردند , عده ای گوش به لطافت اين معاشقه می سپردند و برخی از آنکه معشوق خداوند را در زمين می ديدند – نه در ميان خودشان – خون دل می خوردند.

جبرئيل چه ذوق کرده بود که پيام عاشق و معشوق را بر بال امانت خويش به يکديگر می رساند.

آری , تو که خواندی , آسمانيان , زمينيان اهل دل را به پايان شب سياه بشارت دادند , عرشيان که هلهله می کردند فرشيان را مژده آورند که : " قد جائکم من الله نور"...

پيامبر! سلام بر تو که وعده های تو را با دستان لرزان خويش لمس می کنيم .ما فرموده تو را که " از شرق کسانی راه را برای ظهور مهدی (عج) هموار می کنند از ياد نبرده ايم .

ما آن کلام غيب تو را که " ايرانيان شما را به اسلام می خوانند " فراموش نکرده ايم.

سلام بر تو ! سلامی به طراوت خونهای جوانانمان و به خلوص مادران داغدارمان....

پيامبر! عزيز خداوند ! معشوق معبود! سلام او بر تو!

سيد مهدی شجاعی

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت0:26توسط عطیه | |

 

 

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.

                                                                                                                     ‌عرفان‌ نظرآهاري‌

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت19:14توسط عطیه | |