تبليغاتX
فردای روشن

فردای روشن

کی به هم می رسد ای یار نگاه من و تو

 

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت
نقاره می زنند . . . مریضی شفا گرفت

دیدی که سنگ در دل آیینه آب شد
دیدی که آب حاجت آیینه را گرفت

خورشید و آمد و به ضریح تو سجده کرد
اینجا برای صبح خودش روشنا گرفت

پیغمبری رسید و در این صحن پر ز نور
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت

از آن طرف فرشته ای از آسمان رسید
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت

زیر پرش نهاد و به سمت خدا پرید
تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت

چشمی کنار این همه باور نشست و بعد
عکسی به یادگار از این صحنه ها گرفت

دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم
شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت

دارم به سمت پنجره فولاد می روم
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت…

پ.ن: دلم براي حرم خيلي تنگ شده. يا امام رضا، بطلب.

+نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت10:53توسط عطیه | |

دلم مي خواد برگردم اما نمي دونم چرا نميشه

احساس مي كنم خيلي دور شدم

از خودم... از تو ... از همه چيز و همه كس...

خيلي وقته كه دلم مي خواد سر بذارم روي شونه هاي كسي و عقده هامو خالي كنم...

اما جز تو كسي رو ندارم...

تو هم كه انقدر ازم دوري... يا نه، من انقدر ازت دور افتادم كه ....

كمكم كن برگردم، به همون جايي كه بودم.

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت22:10توسط عطیه | |

 بخوان به نام رهايی! بخوان به نام بلوغ! بخوان به نام صاعقه در التهاب شب.

بخوان به نام ساقه اميد در پهندشت يأس! بخوان به نام خالق خورشيد و عشق را به اسم اعظم معشوق, از پس يلدای بی تنفس ديجور , نور باران کن.

بخوان نبی گرامی ! بخوان رسول عشق و اميد! بخوان به نام نامی توحيد!

تو که خواندی , هرم صدای تو که قنديلهای سکوت را ذوب کرد, آوای مهربان تو که فضای ميان زمين و آسمان را عطرآگين نمود, بوی خوش عشق که ملائک بی تاب را به طواف حرا کشانيد , انبيا انگشت حسرت به دندان گزيدند...

فرشتگان برخی به رضايت بی سابقه خدا سجده می بردند, بعضی عرق از جبين پيامبر می ستردند , عده ای گوش به لطافت اين معاشقه می سپردند و برخی از آنکه معشوق خداوند را در زمين می ديدند – نه در ميان خودشان – خون دل می خوردند.

جبرئيل چه ذوق کرده بود که پيام عاشق و معشوق را بر بال امانت خويش به يکديگر می رساند.

آری , تو که خواندی , آسمانيان , زمينيان اهل دل را به پايان شب سياه بشارت دادند , عرشيان که هلهله می کردند فرشيان را مژده آورند که : " قد جائکم من الله نور"...

پيامبر! سلام بر تو که وعده های تو را با دستان لرزان خويش لمس می کنيم .ما فرموده تو را که " از شرق کسانی راه را برای ظهور مهدی (عج) هموار می کنند از ياد نبرده ايم .

ما آن کلام غيب تو را که " ايرانيان شما را به اسلام می خوانند " فراموش نکرده ايم.

سلام بر تو ! سلامی به طراوت خونهای جوانانمان و به خلوص مادران داغدارمان....

پيامبر! عزيز خداوند ! معشوق معبود! سلام او بر تو!

سيد مهدی شجاعی

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت0:26توسط عطیه | |

 

 

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.

                                                                                                                     ‌عرفان‌ نظرآهاري‌

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت19:14توسط عطیه | |

ميلاد با سعادت مولی الموحدين , امام العارفين , اميرالمومنين حضرت

 

علی بن ابيطالب بر تمام عاشقان مبارک.

 

 

 

 

 

بخشی از حديث معرفت امير المومنين به نورانيت:

ابوذر غفاری از سلمان فارسی که خداوند از هر دوی آنها خشنود باد پرسيدکه ای اباعبدالله معرفت اميرالمومنين به نورانيت چيست؟ (سلمان) گفت : ای جندب (نام ابوذر)! بيا برويم تا اين را از خود آن حضرت بپرسيم. سپس به محل آن حضرت رفتيم و او را نيافتيم.

(ابوذر) گفت : پس به انتظار ايشان مانديم تا آن حضرت آمدند . حضرت فرمودند : چه امری شما را به اينجا کشانده است؟ ابوذر و سلمان گفتند : ای امير مومنان به نزد شما آمديم تا در مورد معرفتتان به نورانيت سوال کنيم . حضرت فرمودند : آفرين بر شما دو دوست وفادار به دين خويش که کوتاهی کننده نيستيد. به جانم سوگند که آن معرفت بر هر مرد و زن مومن واجب است.

سپس حضرت – که درود خدا بر او باد- فرمود : هيچ کس ايمان را به حد کمال خويش نمی رساند تا آنکه مرا به عمق معرفتم بشناسد. پس آنگاه که مرا به اين معرفت شناخت هر آينه خداوند قلب او را با ايمان آزموده , سينه اش را برای اسلام گشاده ساخته و عارفی روشن بين گرديده است. و هر کس که از شناخت آن کوتاهی نمود و به آن نرسيد شک کننده و ترديدگر است. ای سلمان و ای جندب ! عرض کردند : بلی يا امير المومنين! حضرت فرمودند : معرفت من به نورانيت معرفت خداوند عزّ و جلّ است و معرفت خداوند عزّ و جلّ معرفت من به نورانيت است. و آن همان دين خالصی است که خداوند درباره آن فرمود : و امر نشدند مگر اينکه خدا را به اخلاص کامل در دين پرستش و بندگی کنند و از بندگی غير او روی برگردانند و نماز به پا دارند و زکات بدهند و اين است دين راست و استوار.

...ای سلمان و ای جندب ! عرض کردند : بلی يا امير مومنان ! آن حضرت – که سلام خدا بر وی باد – فرمود: من همان کسی هستم که نوح را به امر پروردگار در کشتی حمل کرد , من همان کسی هستم که به امر پروردگار يونس را از شکم ماهی بيرون آورد , من همان کسی هستم که به امر پروردگار موسی را از دريا عبور داد , من همان کسی هستم که به اذن پروردگار ابراهيم را از آتش بيرون آورد ؛ من همان کسی هستم که به اذن پروردگار نهرها را جاری ساخت و چشمه ها را شکافت و درختها را کاشت. منم عذاب روز " ظله " , منم آنکه از محل نزديک ندا کرد که ثقلان ( جن و انس) آن را شنيدند و گروهی آن را فهميدند. هر آينه من به هر گروهی از جباران و منافقان به زبان خودشان می شنوايانم. منم خضر دانای موسی و منم آموزگار سليمان پسر داوود . منم ذوالقرنين و منم قدرت خدای عز و جل.

ای سلمان و ای جندب ! من محمدم و محمد من است. من از محمدم و محمد از من است خدای  تعالی می فرمايد : " دو دريا را به هم آميخت و ميان آن دو برزخ و فاصله ای است که تجاوز به حدود يکديگر نمی کنند."...

 

 

و به قول حاج آقا دولابی:

پيامبر اکرم فرمود : انا و علی ابوا هذه الامّه : من و علی دو پدر اين امتيم . فرزندان بر سر سفره  پدرشان رزق می خورند و از پدرشان ارث می برند. مگر نديدی که حضرت امير (ع) به در خانه های نيازمندان غذا می برد. حالا  اين کار را نمی کند؟

 

 

پ.ن1 : حديث معرفت اميرالمومنين به نورانيت يک حديث نسبتا طولانی است که من فقط بخش بسيار کوتاهی از آن را در اينجا آوردم. دوستانی که مايلند می توانند متن کامل حديث رو از روی منابع زير مطالعه کنند:

بحارالانوار , ج 26, صفحه 1, حديث 1.

کتاب مصباح الهدی تاليف مهدی طيب , نشر سفينه.

کتاب سرّی از اسرار تهيه و تنظيم سيد عباس موسوی مطلق , انتشارات هنارس.

 

 

پ.ن2: حيفم مياد توی اين روزهای عزيز و پر برکت ميلاد مولا , دشمنان و منکران حضرت رو بی نصيب بذارم. هر کسی هم که دوست داره ان شا الله سال آينده در اين ايام زائر حرم مولا باشه با من همراه بشه.

اللّهمَّ العَن مَن غَصَبَ وَليِّکَ حَقَّه وَ اَنکَرَ عَهدَه وَ جَحَدهُ بَعدَ اليَقين وَ الِاقرارَ بِالوِلايتِ لَهُ يَومَ اَکمَلتَ لَهُ الدِّين اللّهمَّ العَن قَتلَتَ اَميرَالمُومِنين وَ مَن ظَلَمَه وَ اَشياعَهُم وَ اَنصارَهُم

 

 

پ.ن 3: از زيارت حضرت علی (ع) گفتم ياد پارسال افتادم که اين روزها داشتم آماده می شدم برای رفتن به کوی دوست: نجف اشرف…

 

 

پ.ن 4: و آخرين حرفم يه تبريک دوباره است به همه پدرها مخصوصا بابای گلم ( هر چند که اينجا رو نمی خونه). اميدوارم به حق حضرت علی (ع) خدا به همشون عمر طولانی و با عزت بده و همه اون پدران بزرگواری  که سايه شون از سر خانواده ها کم شده و همچنين شهدای عزيز قرين رحمت الهی و همنشين انبيا و صالحين در بهشت باشند. التماس دعا

 عيدتون مبارک

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت20:8توسط عطیه | |