تبليغاتX
فردای روشن

فردای روشن

کی به هم می رسد ای یار نگاه من و تو

زمين و آسمان مکه آن شب نور باران بود

و موج عطر گل در پرنيان باد می پيچيد

اميد زندگی در جان موجودات می جوشيد

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

شبی مرموز و رويايي   به شهر مکه   مهد پاک جانان    دختر مهتاب مي خنديد

شبانگه ساحت ام القری در خواب می خنديد

ز باغ آسمان نيلگون صاف و مهتابی

دمادم بس ستاره می شکفت و آسمان پولک نشان می شد

صدای حمد و تهليل شباويزان خوش آهنگ

به سوی کهکشان می شد ....

همه سياره ها در گوش هم آهسته می گفتند

که امشب نيمه شب خورشيد می تابد

ز شرق آفرينش اختر اميد می تابد....

روانت شاد بادا   کجايي ای عرب ای ساربان پير صحرايي؟

کجايي ای بيابان گرد روشن رای بطحايي؟

که اينک بر فراز چرخ يابی نام احمد را

و در هر موج بيني اوج گلبانگ محمد را

محمد زنده و جاويد خواهد ماند

محمد تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند

جهانی نيک می داند که نامی همچو نام پاک پيغمبر مويد نيست

و مردی زير اين سبز آسمان همتای احمد نيست

زمين ويرانه باد و سرنگون باد آسمان پير

اگربينيم روزی در جهان نام محمد نيست

مهدی سهيلی

مبعث حضرت ختمی مرتبت و طلوع چراغ هدايت بر تمامی ره پويان حضرتش مبارک

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت0:31توسط عطیه | |

از پيامبر گرامی اسلام روايت شده که فرمودند: به زودی زمانی فرا می رسد که شکمهای مردم ,خدايان آنها؛ زنانشان , قبله آنها ؛ پول و ثروتشان, دين آنان و شرافتشان, اموال و دارايي آنان خواهد بود.از ايمان جز اسمی, از اسلام جز نشانه ای و از قرآن جز درسی باقی نخواهد ماند. ساختمان مساجد آنها, آباد و پررونق؛ اما دلهايشان, ويران و خالی از هدايت است.دانشمندان دينی آنان(منظور علمای سوء که در آخرالزمان فراوان می شوند) بدترين آفريدگان خدا بر روی زمين خواهند بود. در چنين زمانی خداوند آنان را به چهار بلا مبتلا می سازد:1-ظلم پادشاه .2- خشکسالی روزگار.3- ستمگری واليان.4-ظلم قاضيان.

اصحاب حضرت از اين گفتار شگفت زده شدند و گفتند: ای رسول خدا! آيا آنان بت می پرستند؟ پيامبر اکرم فرمودند:آری! هر درهم نزد آنها بتی است.

مستدرک الوسايل:11/376 ح 17

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت21:12توسط عطیه | |

هر چی بود گذشت. سه روز رهايی از دنيا و آدمهای رنگارنگش. سه روز حرکت روی ابرها. چقدر از اون بالا همه چيز کوچيک و بی ارزشه . از اولی که وارد ميشی همش خدا خدا می کنی که لحظه هات تا ابديت ادامه داشته باشه . کجا ميشه اين  حال و هوا رو پيدا کرد جز پيش خودش؟ پيش آدمايی که همهء تعلقات و وابستگی ها رو پشت سر گذاشتن و رو به سوی او آوردن. کنار آدمايی که سعی می کنند توی اين سه  روز همهء مرزها و فاصله ها رو از بين  ببرن تا بتونن يه جايی تو دل شب يه نقطهء اتصال, يه کورسوی اميد پيدا کنن و خودشون رو بسپارن به ابديت.اما بخوای نخوای ميگذره.جالب اينجاس که سختترين لحظهء اين روزا شيرين ترين لحظه اس. لحظهء وداع . لحظه ای که هيچ کس دلش نمياد سرش رو از سجده بلند کنه . زمانی که هر چقدر هم رو سياه باشی بازم حس می کنی خدا داره نگات می کنه . وقتی صدای الله اکبر اذان مياد دلت ميلرزه و بی اختيار اشکت جاری می شه که نکنه بار آخرت باشه.نکنه دوباره اينقدر بد بشی که خدا توی خونه اش رات نده. اينجاست که بهش قول ميدی مثه دو تا دوست که موقع خداحافظی بهم ميگن:" بازم بهم سربزنيا, قول بده هميشه به يادم باشی".تو هم قول ميدی که هميشه و همه جا به يادش باشی. وقتی از پله ها ميآی پايين انگار داری از بلندی سقوط ميکنی. تنها مزه اش به اينه که حس پرواز بهت دست ميده, حس ميکنی سبک شدی. همه اون پايين منتظرن, انگار حاجی شدی! اماتو دلت مي خواد زمانو به عقب برگردونی,به پشت سرت نگاه ميکنی و اشکت سرازير ميشه اما ناراحت نباش چون خدا هميشه باتوِ. حتی اينجا روی زمين.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت13:41توسط عطیه | |

در آغاز هيچ نبود     کلمه بود و آن کلمه خدا بود      و خدا بود و جز خدا هيچ نبود

  و خدا بود و با او عدم            و عدم گوش نداشت

حرفهايی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمي گوييم        

و حرفهايی هست برای نگفتن    و سرمايه ماورايی هر کس به اندازه حرفهايی است که برای نگفتن دارد

و خدا برای نگفتن حرفهای بسيار داشت      که در بيکرانگی دلش موج می زد و بيقرارش می ساخت

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

هر کس گمشده ای دارد    و خدا گمشده ای داشت

و هر کس دوتاست و خدا يکی بود          خدا آفريدگار بود و چگونه مي توانست نيافريند؟

وخدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد؟

و خدا از بودن بيشتر    و از حيات زنده تر      و از غيب پنهانتر     و از تنهايی تنهاتر

و خدا گنجی بود مجهول    که در ويرانهء بی انتهای غيب مخفی شده بود

و خدا زندهء جاويد بود         که در کوير بی پايان عدم نفس می کشيد

دوست داشت چشمی ببيندش     دوست داشت دلی بشناسدش

و در خانه ای گرم از عشق    روشنتر از آَشنايی   استوار از ايمان   وپاک از خلوص خانه گيرد

و خدا آفريدگار بود ودوست داشت بيافريند         زمين راگسترد    

  ودرياها را از اشک هايی که در تنهايی هايي اش ريخته بود پر کرد    

و کوههای اندوهش را     که در بيگانگي دردمندش بر دلش توده گشته بود       بر پشت زمين نهاد 

و جاده ها را که چشم به راهی های بی سود و بی سرانجامش بود        بر سينه کوهها و صحراها کشيد

و ار کبريايي بلند و زلالش آسمان را برافراشت     و دريچهء همواره فروبستهء سينه اش را گشود

و آههای آرزومندش را که در آن از ازل به بند بسته بود در فضای بيکرانه جهان رها ساخت

و با نيايش های خلوت و آرامش سقف هستی را رنگ زد       و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد

و رنگ نوازشهای مهربانش را بر ابرها بخشيد        و رنگ عشق را به طلا ارزانی داشت

و عطر خوش يادهای معطرش را در دهان غنچه ياس ريخت

خدا همچنان تنها ماند و مجهول                و در ابديت عظيم و بی پايان ملکوتش بی کس!

و در آفرينش پهناورش بيگانه

می جست و نمی يافت                    آفريده هايَ او را نمی توانستند ديد    نمی توانستند فهميد

می پرستيدندش  اما نمي شناختندش                             خدا چشم به راه آشنا بود

پيکرتراش هنرمند و بزرگی که در ميان انبوه مجسمه های گونه گونش غريب مانده است       

و در جمعيت چهره های سنگ و سرد    تنها نفس می کشيد

کسی  نمی خواست       کسی نمی ديد      کسی عصيان نمی کرد      کسی عشق نمی ورزيد  

کسی نيازمند نبود              کسی درد نداشت

و خداوند خدا باز هم برای حرفهايش مخاطبی نمي يافت  

هيچ کس او را نمی شناخت      هيچ کس با او انس نمی توانست بست         

                                       انسان را آفريد              و اين نخستين بهار خلقت بود

+نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت22:13توسط عطیه | |

سلام به تمامی دوستان

در ابتدا از دوست عزیزم فاطمه همتی که جرقه ایجاد وبلاگ را در ذهن من ایجاد کرد تشکر می کنم و امیدوارم همه دوستان با نظرات خود من را یاری کنند.

با تشکر

+نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت20:52توسط عطیه | |