تبليغاتX
فردای روشن

فردای روشن

کی به هم می رسد ای یار نگاه من و تو

کی به هم می رسد ای يار نگاه من و تو

قلم توی دستم نمی چرخه.مغزم از کار افتاده.انگار تمام کلمات از ذهنم خارج شدن. می خواستم يه نامه بنويسم, نامه ای از يه فرد روسياه به يه پير سفر کرده. می خواستم براتون از دلتنگيهام بگم , از شب و روزايي که بدون شما می گذرن, از کسايي که دارن خودشون رو برای جشن ميلاد شما آماده می کنن, فقط به اميد روزی که شما بياين و خستگی اين روزا رو از تن همه بيرون کنين. از پيرمردا و پيرزنهايی که پشتشون از غم دوری شما خم شده ولی هنوز هم ته چشماشون برق اميد رو ميشه ديد.اميد به اين که شايد اين جمعه , جمعه موعود باشه.

چند روز ديگه عيده. اما يه غم بزرگ ته دل همه بچه شيعه ها سنگيني می کنه, غمي که باعث ميشه وقتی به نيمه شعبان بدون شما فکر می کنيم بغض راه گلومون رو ببنده و بی اختيار اشکمون سرازير بشه.

آقا جون به خدا می دونم که خيلی وقتا با کارام دل شما رو شکستم. بجز رو سياهی چيزی برام نمونده. نمي دونم با چه رويي باهاتون حرف می زنم , شايد فقط با اين اميد که اشک چشمام گواهي بدن که واقعاَ دوستتون دارم. فقط يه چيز برام مونده, قلبی که به عشق ديدن روی شما مي طپه.يه وقتايی با خودم فکر ميکنم نکنه ماها که اسم خودمون رو منتظران ظهور مهدی موعود گذاشتيم مثله مردمی باشيم که به حسين بن علی نامه نوشتن و به کوفه دعوتش کردن, ولی با شمشير و نيزه به استقبالش رفتن.نکنه ما هم مهدی رو تنها بذاريم؟؟؟

آقا جونم خيلی حرفا باهاتون دارم, دلم گرفته از دوری شما, خسته ام از اين زمونه .انتظار تا کی؟چشممون به در سفيد شد, عمرمون داره مي گذره, می ترسم بميرم و شما رو نديده باشم.خدايا قسمت می دم به موی سفيد آقام, به دل شکسته شيعيان , ظهور آقامون رو نزديک کن و ما رو هم از ياوران يوسف زهرا قرار بده.

گفتم از هجر رخت جان به لب آمد گفتا                       ناله سوخته جانان به اثر نزديک است

به اميد آن روز

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت13:30توسط عطیه | |