|
هر روز سر کلاس استاد حاضر می شد و از دريای بيکران علم و معرفت او خود را سيراب مي ساخت. به استادش غبطه می خورد که چه انسان وارسته و با خدايي است. دوست داشت راه و روش او را برگزيده , مثل او گام برداردو به درجاتی از کمال و معرفت دست پيدا کند , اما چگونه؟؟ برای اين کار بايد مدتها رياضت می کشيد, سختی ها را تحمل می کرد و هواهای نفسانی را در خود مهار می کرد... که برای جوانی در سن و سال او بسيار مشکل بود. طلبه جوان با خود می انديشيد, بی علت نيست که استادش را " مقدس اردبيلی " لقب داده اند, واقعاً مقدس بود و آنگونه که او شنيده بود, گناه کبيره که ندارد , هيچ ؛ حتی گناهان کوچک را نيز مرتکب نمی شود... در يکی از روزهای بهار, طلبه جوان مثل هر روز , پای درس استادش نشسته بود و هر کلام گهرباری را که از دهان او خارج می شد , روی کاغذ می نوشت. پس از پايان کلاس درس, خود را به استادش رساند. مقدس اردبيلی کمی اين پا و آن پا کرد تا شاگرد حرفش را بزند؛اما طلبه جوان خجالت می کشيد بپرسد. استاد رو به شاگردش کرد و پرسيد: - کاری داشتی؟ - استاد! راستش را بخواهيد سوالی داشتم. - بگو فرزندم , سوالت را بپرس اگر توانستم پاسخ می دهم. - آخه سوال سختيه, خجالت می کشم بپرسم. - پسر جان " لا حياء فی الدين"؛ در کار دين شرم نداشته باش , سوال کردن عيب نيست, ندونستن عيبه. - استاد سوالم مربوط به حالت شخصی شماست. می خوام بدونم شما هم گناه می کنيد؟ - پسرم ! هر انسانی ممکنه گناه بکنه ؛ انسان ممکن الخطاست. - انسان ها رو که می دونم, اما شما خودتون چطور, گناه نمی کنيد؟ - حالا که اينقدر اصرار می کنی , بايد بگم که نه , گناه نمی کنم. - يعنی حتی فکر گناه رو هم نمی کنيد؟ - نه عزيز دلم, فکر ارتکاب گناه رو هم نمی کنم. - آخه چطور چنين چيزی ممکنه؟ مقدس اردبيلی دستی به محاسنش کشيد. دنبال راهی می گشت که جوان را متقاعد کند. پس از اندکی فکر کردن گفت: - يه سوال از تو می پرسم. به دقت گوش کن و پاسخ بده , بگو ببينم تو نجاست می خوری؟ - اين چه سواليه؟ معلومه که نجاست رو نمی خورم! شاگرد بيچاره از اين پرسش استاد, جا خورد. انتظار نداشت که استاد برای فهماندن مطلب چنين مثالی بزند. دوباره استادش پرسيد: - بگو ببينم اصلاً فکر خوردن اونو هم می کنی؟ - نه! حتی از فکر کردن درباره اون حالم به هم می خوره. مقدس اردبيلی که چنين ديد, لبخندی نثار طلبه جوان کرد و گفت: پسرم, گناه پيش من مثل همون نجاسته که نه می خورم و نه بهش فکر می کنم.
اِنَّ الذينَ قالوا ربُّنا اللّه ثُمَّ استَقاموا فَلا خَوفٌ عَلَيهِم وَ لا هُم يَحزَنون (احقاف/13) قاری قرآن صبحگاه مدرسه بود. قرآن را با لحن قشنگي می خواند, همه محله می دانستند فوتبال دم اذان تعطيل است... تو مشهد جلسات تفسير قرآن آيت الله خامنه ای را پيدا کرده بود, توی مسجد کرامت. دانشجو ها را به اين جلسات ميبرد. اهل مطالعه و تحقيق و بحث با اساتيد بود. گروه موحدين را تشکيل داده بود و مرتب برای انقلاب فعاليت می کرد... رفت اهواز تا اسلحه و تدارکات تهيه کند. به تعداد بچه ها نهج الباغه خريد. می گفت همراه با آموزش نظامی , بايد با نهج البلاغه هم آشنا شويد. فرمانده بود, ولی از انجام هيچ کاری روی گردان نبود... بنی صدر دستور داده بود که بايد نيروهای مستقر در هويزه عقب نشينی کنند و به سوسنگرد بيايند. حسين می گفت: هويزه در دل دشمن است و ما از اينجا می توانيم به دشمن ضربه بزنيم. شخصاً با بنی صدر صحبت کرده بود. وقتی ديد راه به جايي نمی برد نامه ای به آيت الله خامنه ای نوشت و گفت تعداد اسلحه هاي ما از تعداد نيروها کمتر است, ولی ما می مانيم. چهارم ديماه 1359 بيست تا سی نفر از جوانان با دست خالی اما با دل استوار از ايمان و توکل مقابل دشمن ايستادگی کردند و هيچ کس زنده نماند. عراقيها با تانک از روی اجساد مطهر شهدا گذشتند, طوری که هيچ اثری از آنها باقی نماند و بعدها به سختی شناسايي شدند, حسين را از روی قرآن جيبی اش شناختند...
پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نيستم. تو نمی توانی روی شانه من آشيان بسازی. پرنده گفت: من فرق درختها و آدمها را خوب مي دانم. اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه می گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزرگترين اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد. پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزی را به ياد آورد. چيزی را که نميدانست چيست. شايد يک آبی دور, يک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت: غير از تو پرنده های ديگری را هم می شناسم که پر زدن از يادشان رفته است. درست است که پرواز برای يک پرنده ضرورت است , اما اگر تمرين نکند فراموشش می شود. پرنده اين را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبی بزرگ افتاد و به ياد آورد روزی نام اين آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود , و چيزی شبيه دلتنگی توی دلش موج زد. آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: يادت می آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو برای تو بود. اما ... تو آسمان را نديدی. راستی عزيزم بالهايت را کجا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جای خالی چيزی را حس کرد. آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!
خدايا نمی رانی ام که؟ من, آهوی تشنهء رم کرده ات را ... فقط آمده ام اينجا کمی آب بنوشم از جويبار رحمت تو همين! منعم نمی کنی که؟ خدايا! از تمام انديشه هايم به من نزديکتری, می دانم... به تمام گناهم آگاهی , می دانم... اما تشنه برم نمی گردانی, جويبارهای رحمت تو هميشه جاريست, و دروازه های رحمتت هميشه گشوده... ببين گناهانم مرا چگونه از خانه وصال تو دور کرده, راهم نمی دهی دوباره؟ ببين که در رحمتت را چگونه با دستان اميدوارم می کوبم, ببين چگونه وحشت زده گريخته ام از هواهای از حد گذشته ام و چون آهوی ترسانی به آغوش لطف تو پناه آورده ام. باز کن در را برايم! بيا, اين مهار نفس سرکشم, آويختم به پابند مشيت تو, و اين بارهای سنگين گناهم, آويختمش به ميخ عفو و رحمتت, بيا جاری کن اشکهايم را, نهال خشوع بنشان در چشمه دلم, باز کن در را, بگذر از آنچه بودم... بگذر از آنچه کردم.آويختمش به ميخ عفو و رحمتت. برگرفته از مجله خلوت گزيده ها
دعا کنيد خدا شهادت را نصيب شما کند,در غير اينصورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان امروز به سه دسته تقسيم می شوند: دسته ای به مخالفت با گذشته خود بر می خيزند و از گذشته خود پشيمان می شوند. دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزينند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چيز را فراموش می کنند. دسته ای به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئوليت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق می کنند. پس از خدا بخواهيد که با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانيد چون عاقبت دو دسته اول ختم به خير نخواهد شد و جزء دسته سوم بودن بسيار سخت و دشوار خواهد بود.
يک ذره محبت علیu اگر به قلبتان بيفتد شما را دگرگون مي کند. و بهترين وسيله نجات شماست. مقبول واقع شدن اعمال منوط به محبت است. اگر نماز بدون محبت بخوانی ملائکه آنرا بو می کنند و چون عطر محبت علیu ندارد آن را بر می گردانند و اجازه نمی دهند بالا برود اما اگر محبت همراه نماز باشد , ملائکه هفت آسمان , که آسمان به آسمان عمل را رسيدگی می کنند آن را به بالا می فرستند. انسان اگر محبتش را در راه محبين خدا اعمال کند به نتيجه می رسد. محبت آدمی را قربانی می کند , می کشد و شهيد می کند . شهيد محبت سرو صدايي ندارد. کسی شمشيری نمی بيند , صدايي نمی شنود. يک ذره محبت اهل بيت از همه رياضتها و ذکر گفتن ها و عبادت کردنها بالاتر است. با محبت و دوستی همه کار می توان کرد و با دشمنی هيچ کار نمی توان کرد. بياييد يک شب خدا را به دلمان مهمان کنيم , هر جا که محبت باشد خدا و پيامبر و ائمه آنجا هستند.
بعد از مدتها برگشتم دیگه حسابی سرم خلوت شده حالا که فکرشو می کنم می بینم چقدر زود ۴ سال دانشگاه گذشت. هیچ وقت این جمله رو که یه مشاور روز انتخاب رشته بهم گفت فراموش نمی کنم:" به رشته ای که می خوای بخوونی خیلی گیر نده. برو دانشگاه اونجا مسیر زندگیتو پیدا می کنی." حالا می فهمم که چقدر حرفش درست بود. یاد این شعر افتادم: در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشقها می میرند رنگها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می ماند
|
درباره وبلاگ![]()
بخوان دعاي فرج را دعا اثر دارد
بهمن 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 ویژهپیوندهای روزانه
خانه دوست اینجاست |