|
وقتی راه رفتن آموختی , دويدن بياموز و دويدن را که آموختی پرواز را. راه رفتن بياموز زيرا راههايی که می روی جزئی از تو می شود و سرزمين هايی که می پيمايی بر مساحت تو اضافه می کند. دويدن بياموز چون هر چيز را که بخواهی دور است و هر قدر که دور باشی, دير. و پرواز را ياد بگير نه برای اينکه از زمين جدا باشی برای اينکه به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوی. من راه رفتن را از يک سنگ آموختم, دويدن را از يک کرم خاکی و پرواز را از يک درخت. بادها از رفتن به من چيزی نگفتند, زيرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند ! پلنگان دويدن را به من ياد ندادند , زيرا آنقدر دويده بودند که دويدن را از ياد برده بودند. پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند, زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند! اما سنگی که درد سکون را کشيده بود رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتياق دويدن سوخته بود دويدن را می فهميد و درختی که پاهايش در گل بود از پرواز بسيار می دانست. آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت. وقتی رفتن آموختی دويدن بياموز و دويدن که آموختی پرواز را. راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداری, دويدن بياموز زيرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی, و پرواز را ياد بگير زيرا بايد روزی از خودت تا خدا پر بزنی. عرفان نظر آهاری
حيدر از اول به اسم فاطمه حساس بود خلقت از روز ازل مديون عطر ياس بود گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود ... و لها جلال ليس فوق جلالها الا جلال الله جل جلاله و لها نوال ليس فوق نوالها الا نوال الله عم نواله و فاطمه را - سلام الله عليها – جلال و جبروت و عظمتی است که در ورای او هيچ جلالی نيست مگر جلال خداوند جل جلاله. و هم او را بخشش و عطا و کرمی است که در ورای او هيچ نوال و کرامتی نيست مگر نوال خداوند عم نواله. آسمان اين شبها که می رسد عجيب بی قراری می کند و زمين داغ دلش تازه می شود و زخم شرمش سر باز می کند . ملکوتيان حق دارند سر بر ديوار عرش بگذارند و های های گريه کنند. و تنها خداست که می تواند تسلای دل علی باشد. ماه حق دارد که گوشه اختفا را برای گريه اختيار کند و ستارگان چه کنند اگر سر بر شانه يکديگر نگذارند و مصيبت را زبان نگيرند. آن خانه نمی دانم آن شب با چه قدرتی بر پای ايستاده بود , آن مدينه چه مدينه ای بود که چنين مصيبتی را تاب آورد و در هم نشکست . آن چه قبرستانی بود که سرچشمه عصمت را در خويش فرو برد و دم برنياورد. آن چه خاکی بود که به خود جرأت داد فاطمه را از علی جدا کند؟ چرا آن خانه بر جای ماند؟ چرا مدينه ويران نشد؟ چرا آسمان در خود نپيچيد؟ چرا بغض زمين نترکيد؟ چرا عالم فرو نريخت؟
|
درباره وبلاگ![]()
بخوان دعاي فرج را دعا اثر دارد
بهمن 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 ویژهپیوندهای روزانه
خانه دوست اینجاست |